من ترک عشق و شاهد و ساغر نمیکنم , صدبار گر توبه کردم ودیگر نمیکنم
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر حور, باخاک کوی دوست برابر نمیکنم
در کنج دلم عشق کسي خانه ندارد
کس جاي در اين خانه ويرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداري ديوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش مانيست
آن شمع که مي سوزد و پروانه ندارد
دل خانه عشقست خدا را به که گويم
کارايشي از عشق کس اين خانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پاي
ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کني قصه اسکندر و دارا
ده روزه عمر اين همه افسانه ندارد
در حجم خالی حضورت،
تمام لحظهها را آجری
و از هر آجری ديواری ساختم.
هوايی برای نفسکشيدن نيست
و گامهای زيادی تا فاصله ...
نازدانه من!
اگر حجم ثانيهها امانت دادند، بدان:
به اندازه تمام انتظارها، بیقرارت بودهام ...
داستان می نویسم امشب
عشق را در کوه
فریاد خواهم زد سهم بزرگش
پژواک را
به تو خواهم بخشید
به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو
سپیده دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی
نشان تو گه از زمین دانی
ز آسمان جویم
ببین که بی پروا ره تو میپویم بگو کجایی
کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم
بغیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی
بدست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی
یکدم از خیال من نمیروی ای غزال من
دگر چه پرسی زحال من
تا هستم من اسیر موی توام
به آرزوی توام
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی
بدست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی
سفری غریب دارم توی چشمای قشنگت، سفری که برنگشتم غرق شدم توی نگاهت، دل ساده ی ساده کوله بار سفرم هست، چشم تو مثل یه سایه همه جا همسفرم هست،من همون لحظه اول آخر راهو می بندم ، تپش عشقو تو رگهام عاشقانه میچشیدم.
در کنج دلم عشق کسي خانه ندارد
کس جاي در اين خانه ويرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداري ديوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش مانيست
آن شمع که مي سوزد و پروانه ندارد
دل خانه عشقست خدا را به که گويم
کارايشي از عشق کس اين خانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پاي
ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کني قصه اسکندر و دارا
ده روزه عمر اين همه افسانه ندارد
در حجم خالی حضورت،
تمام لحظهها را آجری
و از هر آجری ديواری ساختم.
هوايی برای نفسکشيدن نيست
و گامهای زيادی تا فاصله ...
نازدانه من!
اگر حجم ثانيهها امانت دادند، بدان:
به اندازه تمام انتظارها، بیقرارت بودهام ...
داستان می نویسم امشب
عشق را در کوه
فریاد خواهم زد سهم بزرگش
پژواک را
به تو خواهم بخشید
به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو
سپیده دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی
نشان تو گه از زمین دانی
ز آسمان جویم
ببین که بی پروا ره تو میپویم بگو کجایی
کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم
بغیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی
بدست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی
یکدم از خیال من نمیروی ای غزال من
دگر چه پرسی زحال من
تا هستم من اسیر موی توام
به آرزوی توام
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی
بدست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی
سفری غریب دارم توی چشمای قشنگت، سفری که برنگشتم غرق شدم توی نگاهت، دل ساده ی ساده کوله بار سفرم هست، چشم تو مثل یه سایه همه جا همسفرم هست،من همون لحظه اول آخر راهو می بندم ، تپش عشقو تو رگهام عاشقانه میچشیدم.
+ نوشته شده در 2009/3/9 ساعت 15:37 توسط آی سان
|