می خوام یه اعتراف کنم...
اعترافی
به شفافی آینه ها و به زلالی آب زمزم
دلم برای کودکی ام تنگ شده...دلم برای خودم
تنگ شده..دلم برای دیروزم تنگ شده
دلم برای خنده هایی که از ته دل بود،خنده هایی
بدون ترس از فردا تنگ شده
برای بازی های کودکانه،برای عصرونه های خونه بابابزرگ
، برای دور هم بودنهامون توی یه عصر تابستونی
برای روزی که با پسر خاله توی حیاط
بزرگ بابا بزرگ بازی میکردیم
گرگم به هوا...قایم موشک...
برای روزی که
پولهامون و جمع کردیم و یه توپ قرمز خریدیم
برای چیدن میوه های نرسیده حیاط
ودعواهای بابابزرگ
برای طعم گیلاسهای کال حیاط

برای روزی که چهار تایی کنار حوص
آبی وسط حیاط نشسته بودیم
روزی بابابزرگ رفت کنار ستاره ها
روزی که بابابزرگ
مثل شاپرکی آزاد پرواز کرد
اون روز، روزی بود که فهمیدیم چقدر دوستش
داشتیم
اون روز دیگه بابابزرگ دعوامون نکرد
دلم برای دیروزم تنگ شده
کاش
بتونیم حرفهای نگفته دیروز و امروز بزنیم و واسه فردا نزاریم...
شاید دیگه
فردایی نباشه
