مجهول

سلام خدا !
هرچی تابستون نزدیکتر میشه، هوا سردتر میشه، صداها نامفهومتر، آدمها غریبتر و روزها گنگتر...
یه وقتا یادم میره چه جوری باید زندگی کنم، اون جوری که خوب بود، دوست داشتم.
چه قدر فراموشکارم... انگار باید با دیدن یه روبات یادم بیاد زندگی یعنی چی. روباتی که طرفدار زندگی بود، مهربون بود و آخرش هم بچّهی بدی شد و قصّه مبارک شد!! با چشمای فلزّی مهربون و دستای سخت و گرم... من گرمای وجود اون آدم آهنی رو از پشت این صفحهی یخی حس کردم...
اون فلّزیِ با احساس خیلی چیزها رو یاد من آورد، دلم برای خودم تنگ شده، ببینم اصلاً دل من کو؟!
دیگه نمیتونم کسی رو از بین آدمها انتخاب کنم و بگم "تو برام با بقیّه فرق داری"، جدیداً هیچ کس هیچ فرقی با هیچ کس نداره........... این اصلاً خوب نیست و من نیز هم دوست نمیدارم!!!
خودم باید یه فکری کنم، طبق معمول کار خودمه......
هرچی تابستون نزدیکتر میشه، هوا سردتر میشه، صداها نامفهومتر، آدمها غریبتر و روزها گنگتر...
یه وقتا یادم میره چه جوری باید زندگی کنم، اون جوری که خوب بود، دوست داشتم.
چه قدر فراموشکارم... انگار باید با دیدن یه روبات یادم بیاد زندگی یعنی چی. روباتی که طرفدار زندگی بود، مهربون بود و آخرش هم بچّهی بدی شد و قصّه مبارک شد!! با چشمای فلزّی مهربون و دستای سخت و گرم... من گرمای وجود اون آدم آهنی رو از پشت این صفحهی یخی حس کردم...
اون فلّزیِ با احساس خیلی چیزها رو یاد من آورد، دلم برای خودم تنگ شده، ببینم اصلاً دل من کو؟!
دیگه نمیتونم کسی رو از بین آدمها انتخاب کنم و بگم "تو برام با بقیّه فرق داری"، جدیداً هیچ کس هیچ فرقی با هیچ کس نداره........... این اصلاً خوب نیست و من نیز هم دوست نمیدارم!!!
خودم باید یه فکری کنم، طبق معمول کار خودمه......
+ نوشته شده در 2009/6/10 ساعت 14:40 توسط آی سان
|